Too tired to find a title for this one
-
تاریخ: 1401/4/13 ساعت: 20:44
دیگر نمیدانم حفرهها مرا فراگرفتهاند یا من درون حفرهها لانه کردهام. تاریکی مخمل خنکیست که در گرمای تابستان آدم را فرا میگیرد. بعد هم تغییر میکند و درون مایعی غوطه میخوری.داری غرق میشوی؟ نه. دیگر مایعی وجود ندارد، بخاریست که همهی دنیایت را گرفته. با هر نفسی که فرو میدهی، بخار تیره را به درونت میکشی و ...
هیچ هیچ هیچ
-
تاریخ: 1398/4/11 ساعت: 20:24
زمان را میدویم. دایره را میپیماییم و هر روز نگاههای تیرهی مرگ بر ذرات وجودمان را به جان میخریم. بیپایان است و ما را از ازل به اشتباه انداختهاند. هیچ چیز، نه حتی مرگ، رنج بودن را به پایان نمیبر
شکارچی شب
-
تاریخ: 1397/11/19 ساعت: 19:44
می آید شب ها آدم را شکار میکند و میبرد؛ دلتنگی را میگویم..
آدم نمیمیرد..
-
تاریخ: 1397/11/19 ساعت: 19:44
فهمیدم توی این یکی دو سال که آدم نمیمیرد.کلا هیچ جوره نمیمیرد. وقتی تمام زندگی اش برود نمیمیرد. میمیردها! خودش اینطور فکر میکند. فقط تا دم مرگ رفتن است. زندگی قوی تر از مرگ است. همیشه دستش را میگیرد ب
دسته دور و دستِِ ما کوتاه.
-
تاریخ: 1397/11/19 ساعت: 19:44
شهر اشباح را دیده اید؟ از انیمه های سینمایی میازاکی است. چی هیرو که اسمش را از او گرفته اند، در یک جایی از داستان یک "چیز" کثیف بزرگ را به حمام میبرد، آن "چیز" کثیف انگار که سالها در زیر باران در لجنز
روزی یک کسی قرار بود باشد...
-
تاریخ: 1396/6/30 ساعت: 0:58
اینکه ادم خودش را عادت بدهد که هرچند وقت یکبار بیاید و به وبلاگش سربزند دوباره،مثل این است که.. خب.. مسخره بود،نمیدانم مثل چیست.. شاید مثل عادت کردن به دیدن خاله ای که رد نیش زبانهایش درد میگیرد و وقتی بعد اندی در جمعی نا آشنا میبیند،قربان صدقه ات میرود و ملت هم میگویند به به عجب خاله ای! هنوز خط او...
يو آر آلويز هير، آلويز اند فور اور...
-
تاریخ: 1396/6/30 ساعت: 0:58
بنويسم..ننويسم.. همينطور که داشتم براي خودم صفحه ام را بالا پايين ميکردم توي مغزم چرخ ميزد. توي مغز ادم ها خيلي چيزها چرخ ميزند.از همان اهنگ چرتي که وسط يک ازمون قلم چي اجباري -که گند زد به جمعه ام- توي مغز ادم وول ميخورد تا تو.. تو هميشه همانجا نشسته اي.ديگر حسابي خانه ي خودت است.براي خودت راه ميرو...
تمام نمیشود که نمیشود...
-
تاریخ: 1396/6/30 ساعت: 0:58
دلم برای اینجا تنگ میشود. میبینم که نشسته ام سر کلاس و یاد اینجا می افتم ک دیگر کم کم دارم بهش سر نمیزنم... نوشته بودند دلتنگی یک جورهایی جزیی از اموال است.اور سام ثینگ لایک دت,انی وی!داشت میگفت یعنی دلتنگی هرکس برای خودش است.یعنی دلتنگی ها با هم فرق دارند.راست میگفت. از یک عالمه چیز -یا نمیدانم از ...
...
-
تاریخ: 1396/6/30 ساعت: 0:58
پشت بند رفتنت هیچ آمدنی نیست.. ذخیره ی قرص های رنگارنگ ضد افسردگی و آرامبخش جهان دارد تمام میشود. میشود بازگردی و اجازه ندهی دیگرابرها قهر کنند و همه ی روزهای گریه دار ما آفتابی باشند؟
تو و لیلی و اسبی شبیه تورنادوی زورو اینا..
-
تاریخ: 1396/6/30 ساعت: 0:58
| فقط اینکه امده ام بنویسم و نمیدانم چه بنویسم...و حتی اینکه رمز عبورم را نیز یادم نمی امد.بات هو کرز؟؟؟ مهم این است که هم اکنون اینجام و نمیدانم چه بنویسم..راستش دلم خیلی برای اینجا تنگ شده بود. مخصوصا وقتی که امد و گفت که وبلاگم را خوانده و کلی درد و اینا توی پست هایم حس کرده.واکنش من؟ شبیه سیریسل...
اسپرسوی با شیر سرد قاطی کرده را هم گرفته از من...
-
تاریخ: 1396/6/30 ساعت: 0:58
| این اسپرسوهای با شیر سرد قاطی کرده ی عصرهای پنجشنبه و جمعه, احتمالا انتظار داشتند زمانی که سهراب میخوانم کنار کتاب با فیس و افاده بنشینند و من ذره ذره تمامشان کنم.. اما داستان این است که از وقتی آمده ای, به قدری مشغول دوست داشتنت هستم که نه ماگ آبی پر قهوه را کنار سهراب می گذارم و نه سهراب میخوانم...
دیوانه ای که به سرش زد و دیوانگی اش را برداشت و رفت..
-
تاریخ: 1396/6/30 ساعت: 0:58
| غرغر کنم؟ برگردم به همان نوای بداخلاق غرغروی " لایف ساکس"؟ اولد اسکول اند دیز استاف؟ مثل همان تایتانه توی اتک آن تایتان بیایی، دیوار هارا خراب کنی بریزی پایین، همه چیز را عوض کنی، بعد هم یکهو بروی و من بمانم و سه لایه دیوار فرو ریخته و اینسکیوریتی ها و دیمنز اینساید می و مانسترز آندر ده بد؟ دوباره...
:-""""
-
تاریخ: 1396/6/30 ساعت: 0:58
| هی مدتی است که ملت میگویند دلشان برای زمانِ وبلاگ داریشان تنگ شده و اشک و اه و ناله و اینها. من هم بی رحمی ها و شوآف هایم را برمیدارم میریزم توی کامنت ها و ریپلای ها که "یوهاهاهاها! من هنوز وبلاگم را دارم!! :-شوآف ها در نگاه. این درواقع نوعی میس یوز است. انها نمیدانند که وبلاگی که شوآفش میکنم همان...
سهمیه ی معشوقه بودن شما به پایان رسید.
-
تاریخ: 1396/6/30 ساعت: 0:58
| از ترس هایم؟ اینکه روزی مجبور شوم با کسی باشم که دوستش ندارم. منطقا چیز عجیبی است. یعنی ادم با خودش میگوید که خب لال که نیستی! یک کلمه میگویی نه! بله خب قطعا لال که نیستم! حتی جایزه ی زبان درازی سال را داشتند میدادند به من! ولی برحال ترسم است. از بزرگترین ترسهایم.. نمیتوانم ببینم صبح ها کنار کسی ا...